تبليغاتX
اقتصاد بازرگانی چمران ورودی 86
اقتصاد بازرگانی چمران ورودی 86
Commercial Economic 86 of Chamran University
نوشته شده در تاريخ سی ام دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |

33v13ti.jpg

 

استفاده بهینه از پیکان

2hz32p5.jpg

 

پنج هزارتومنی یا تراول چک

2qlb9e1.jpg

 

مرسی تدین

oaupg8.jpg

 

امکانات فوق العاده ی دانشگاه ها

2ry10g7.jpg

 

بابا شما ته موسسه اید

2r47xie.jpg

 

فامیل قنبر هم باشید باز هم به یه جایی میتونید برسید

b6vpfk.jpg

نوشته شده در تاريخ بیست و چهارم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |

دختران اسرائیلی برای کودکان فلسطین یادگاری می نوسیند

 

نوشته شده در تاريخ بیست و دوم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
دو اتاق داریم که این دو اتاق به هم مشرف نیستند در 1 اتاق 3 لامپ و در 1 اتاق 3 کلید وجود دارد شما چطور می توانید 1 بار به اتاق کلید ها بروید و 1 بار هم به اتاق لامپ ها و بگویید هر کلید برای کدام لامپ است؟؟؟
 
نوشته شده در تاريخ بیست و یکم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
ماجرای زوج جوان و مرد زن ذلیل !

زن : ببینم حقوق این ماهت رو چیكارش كردی؟ هان؟
مرد : راستش، راستش ... الان میگم!




زن : بذار اصلا خودم جیباتو بگردم ببینم ... دیگه نمیشه به حرفات اعتماد كرد!
مرد : باباجون نكن همچین، یه دقیقه وایسا ...





زن (در حالی که جیب پشت شلوار شوهرش رو چک می کنه) :
پس کجا قایمش کردی ذلیل مرده؟!

مرد با گریه : به خدا تو جیبام نیست! چرا آخه همش من باید بازرسی بدنی بشم؟





مرد : حالا راضی شدی؟ دیدی از جاسازی خبری نیست؟
زن (در حالی که یه مرتبه نگاهش به كیف خودش می افته) : ای وای اونجا رو کیفم گذاشتیش؟!




مرد : امون نمیدی بهت بگم که ...
زن : مووووچ
مرسی عزیزم واس همینه كه من اینقده دوست دارم گلم ...
نوشته شده در تاريخ بیستم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد .

او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.

من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخممی زدی.

دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

صبح فردا 12 نفراز مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند.

بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفتکه چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

نتیجه اخلاقی
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.

نوشته شده در تاريخ هجدهم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |

 این حسین کیست که جان ها همه دیوانه اوست                این چه شمعیست که دلها همه پروانه اوست

  

     حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود

             افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند

          و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

        (دکتر شریعتی) 

نوشته شده در تاريخ شانزدهم دی 1387 توسط م.بی باک |
 

       

       

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوازدهم دی 1387 توسط ه.دهنوی |

چت ایرانی (طنز)

چت
دختر: سلام خواهش میکنم! Asl pls ؟

پسر: تهران/وحید/26 و شما؟

دختر: تهران/نازنین/22

پسر: چه اسم قشنگی! اسم مادربزرگه منم نازنینه!

دختر: مرسی! شما مجردین؟

پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردین؟

دختر: نه منم مجردم! راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT دارم!!! شما چی؟

دختر: من فارق التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سرین فرانسه هستم.!!!

پسر: WOW چه عالی! واقعا از آشناییتون خوشبختم.!

دختر: مرسی منم همینطور! راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچه تجریشم! شما چی؟

دختر: ما هم خونمون اونجاس! شما کجای تجریش میشی

 
پسر: خیابون دربند! شما چی؟

دختر: خیابون دربند!؟ کجای خیابون دربند؟

پسر: خیابون دربند ، خیابون........کوچه..........پلاک......... ، شما چی؟

دختر: اسم فامیلیه شما چیه؟

پسر: من؟ حسینی! چطور!؟

دختر: چی؟ وحید تویی؟ خجالت نمیکشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت میخوای بری

قسطای عقب مونده ی خونه رو بدی! مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر: عمه مولوک شمایین!؟ چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش!

دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده..... ، آخه می دونین............


دختر: راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟ میدونم به فریده چی بگم!

پسر: عمه جان! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو میکنه! عوضش منم به عمو فریبز چیزی نمیگم

دختر: اوووووووم خب ، باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا !

پسر: باشه عمه مولوک بای.......!!!
نوشته شده در تاريخ یازدهم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

    نتیجه اخلاقی:بهتر است همیشه قبل از نتیجه گیری سریع به این نکته مهم،توجه کنیم که شاید مشکل از خود ما باشد.

نوشته شده در تاريخ یازدهم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
2vmxdt3.jpg
نوشته شده در تاريخ هشتم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |

کلیسای «سنت استپانوس» موسوم به «كلیسا خرابه» واقع در نزدیكی شهر جلفا در استان آذربایجان غربی كه از عبادتگاههای مسیحیان در قرن یازدهم میلادی است ،‌ چندی پیش از سوی سازمان علمی فرهنگی آموزشی سازمان ملل متحد (یونسكو) در فهرست عجایب جهان قرار گرفت.
L00957650724.jpg

كلیسای سنت استپانوس موسوم به «كلیسا خرابه» كه مورد توجه و زیارتگاه ارامنه است ، در 16 كیلومتری غرب جلفا به فاصله 3 كیلومتری كرانه رود ارس در روستای متروكه‌ای به نام دره شام قرار دارد. نام كلیسا ملهم از نام استپانوس شهید اول راه مسیحیت است و به علت استقرار این كلیسا در روستای دره شام به این نام نیز خوانده می‌شود

نوشته شده در تاريخ هفتم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
تصویر دقیق شکاف خانه کعبه

به آن می گویند مستجار؛ همین گوشه است که دیوار کعبه شکافته شد و "ادخلی یا فاطمه!" به بنت اسد رسید...فاطمه تو حامل بزرگمردی هستی که تمام افلاکیان او را می شناسند، تمام این ملایک با او آشنای اند. نور او و نور محمد(ص) یکی است. او شایسته ی خلیفه اللهی من است.فاطمه وارد شد و دیوار بسته

 

mw8uaq.jpg

 

نوشته شده در تاريخ ششم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
> > > چندی پیش دوستی تعریف می كرد كه > برادرزاده دبستانی اش هیجان زده > از مدرسه به خانه می آید و میگوید > كه سر صف اعلام كرده اند كه به هركس > كه بهترین تحقیق را راجع به عمه > عطار بیاورد جایزه تعلق > میگیرد.همه خانواده به اصرار > برادرزاده به تكاپو افتادند تا > راجع به عمه عطار تحقیق كنند.اما > دریغ از یك خط كه در مورد خانواده > پدری عطار در كتابها نوشته شده > باشد و معلوم نبود كه آیا عطار عمه > هم داشته یا خیر؟ به هركسی كه دستی > در ادبیات داشت رو انداختند وهمه > متعجب بودند كه این دیگر چه مسابقه > ای است؟ باز اگر راجع به خود عطار > بود یك چیزی اما عمه عطار؟خلاصه > آخرهفته مادر بچه تصمیم می گیرد كه > به مدرسه برود و با مسئولین آنصحبت > كند كه این چه بساطی است كه راه > انداخته اند و تحقیق محال ازبچه ها > خواسته اند. > > فكر می كنید چه جوابی به او > دادند؟مدیر مدرسه پاسخ می دهد كه > موضوع تحقیق اصلا راجع به عمه عطار > نبوده است بلكه تحقیق در رابطه با > زندگی ائمه اطهار بوده و > برادرزادهء شیطان كه انتهای صف > ایستاده بوده ومشغول شیطنت بوده > ائمه اطهار را عمه عطارشنیده و > همان را در خانه منعكس كرده است؟!!!! > > > > > > > ! >
نوشته شده در تاريخ ششم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
نوشته شده در تاريخ چهارم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد. این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد.
نوشته شده در تاريخ یکم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |

akhbar4.jpg

 

darghoozabad.jpg

 

delangiz.jpg

 

pakban.jpg

margetadriji.jpg

نوشته شده در تاريخ یکم دی 1387 توسط محمد حسین بهروزی |
Blog Skin